تبلیغات
"به وبلاگ گـــل پـــونه خوش اومدید" ------" زندگی شبیه شعریست قافیه هایش با من ، ” تو ” فقط همیشه ردیف باش !" گـــــل پونـــه

گاهی دلت از سن و سالت می گیرد
می خواهی کودک باشی
کودک به هر بهانه ای به آغوش غم خواری پناه می برد
 وآسوده اشک می ریزد
بزرگ که باشی
باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی





صلوات یادتون نره...
         سمت چپ پایین وبلاگ



طبقه بندی: درد دل، 

تاریخ : چهارشنبه 22 خرداد 1392 | 06:07 ب.ظ | نویسنده : گل پونه | نظرات

قطره های عاشقی دارد به دریا می رسد

کاروان با چادر خاکی به زهرا می رسد

بوی قرآن بوی اسفند شب والفجر هشت

دارد از بال کبوترها به صحرا می رسد

آمدم در امتداد راه تو زانو زدم

گفته بودم دختری هم رزم بابا می رسد

گم شدم در زیر خاکت صورتم بارانی است

بوی عطر پیکرت از سمت بالا می رسد

روی خاک فکه و فتح المبینت بعد از آن

لاله ها آسیمه سر امروز و فردا می رسد

دختری گم کرده دارد، می رسد از راه دور

استخوانی در بغل گریان و تنها می رسد

سر ندارد پیکر بابای بی همتای او

روضه های کربلا از سوی آقا می رسد

بند معراجت به پایم خورده بالا می روم

ذکر سربندت قرارم می شود تا می رسد

من به خاک کربلای تو دلم را بسته ام

از شلمچه چادر خاکی زهرا می رسد



طبقه بندی: شعر ومتن ادبی، 

تاریخ : چهارشنبه 16 مهر 1393 | 06:41 ب.ظ | نویسنده : گل پونه | نظرات

* تفحص شهیدی به نام ابوالفضل

عملیات محرم در 3 مرحله صورت گرفت؛ مرحله اول در محور زبیدات، مرحله دوم در جبل‌ حمرین و مرحله سوم، مرحله‌ای بسیار مهم و حساس بود که از نقطه صفر مرزی به طرف خاک عراق و ارتفاعات بسیار مهم 178 و 175 اجرا شد.

شاید این دو قله بلندترین قله‌هایی هستند که اهمیت نظامی بالایی برای دشمن و نیروهای خودمان داشت؛ بر همین اساس دو طرف تلاش می‌کردند این ارتفاعات را از دست ندهند؛ لذا در این منطقه عملیات طی 10 روز انجام گرفت.

این ارتفاعات چندین بار هم دست به دست شد؛ تعداد زیادی از نیروهای لشکر 14 امام حسین(ع) و یگان‌های دیگری از قمر بنی ‌هاشم(ع) در این منطقه درگیری تن به تن داشتند لذا پیکرهای تعدادی از شهدای این عملیات در منطقه ماند. بعد از عملیات، گروه تفحص تلاش کرد تا پیکرهای مطهر این شهدا را به خانواده‌هایشان بازگرداند؛ اما با توجه به اینکه طی چند سال گذشته، تجهیزات مهندسی برای یافتن پیکر شهدا ضعیف بود، تعدادی از شهدا در ارتفاعات 178 مانده بودند.

تجهیزات الان نسبت به گذشته بهتر شده است؛ لذا به دستور سردار باقرزاده فرمانده کمیته جستجوی مفقودین کار را با همراهی گروه چهار نفره روی ارتفاعات 178 آغاز کردیم.

ارتفاعات 178، نزدیک‌ترین نقطه به کربلای معلی است؛ خودبه خود هر کسی روی این ارتفاعات قرار می‌گیرد، انگار حرم آقا امام حسین(ع) روبه‌روی اوست.

بین گروه‌مان قرار گذاشتیم تا هر موقع روی این محور کار می‌کنیم، در ابتدا به طرف کربلا بایستیم، دست روی سینه بگذاریم و به امام حسین(ع) سلام کنیم.

در یکی از عملیات‌های تفحص که در آستانه میلاد پیامبر اکرم(ص) بود، وقتی روی ارتفاعات قرار گرفتیم، به رسم معمول دست روی سینه گذاشتیم و گفتیم: «السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین و علی ابوالفضل العباس(ع) اخی‌ الحسین(ع)» کار را شروع کردیم.

بعد از طی کاوش در چند تا از سنگرها، به نقطه‌ای رسیدیم؛ پاکت بیل مکانیکی (دهانه بیل مکانیکی که زمین فرود می‌رود) بالا آمد؛ قبل از اینکه شهیدی را ببینم، شاهد جاری شدن آب زلال از داخل پاکت بیل روی زمین بودیم. خیلی تعجب کردیم آنجا که چشمه آبی نبود، در آن سراشیبی هم نمی‌شد، آب نگهداری کرد؛ آب در حدی جریان داشت که تا رفتم، دوربین عکاسی بیاورم و از صحنه عکس بگیرم، این جریان آب ادامه داشت.

بیل مکانیکی را پایین آوردیم؛ دیدیم پاکت بیل مکانیکی به قمقمه آبی که روی کمر شهید بود، برخورد کرده و در این قمقمه باز شده بود؛ قمقمه مربوط به شهیدی بود که سال 61 در عملیات محرم به شهادت رسیده بود. این قمقمه از سال 61 تا 91 که 30 سال و چند ماه می‌گذرد، سالم مانده بود؛ آبی زلال و پاک.

شهید را پایین گذاشتیم، وقتی مدارک او را بررسی کردیم، دیدیم نام آن شهید «ابوالفضل» است. این نشانی بود که ما را به یاد مشک حضرت ابوالفضل(ع) می‌انداخت.




طبقه بندی: خاطرات شهدا و تفحص، 

تاریخ : سه شنبه 14 مرداد 1393 | 04:22 ب.ظ | نویسنده : گل پونه | نظرات

بیست و یک خرداد :

 یه روز به یاد موندنی

 روز سالگرد ازدواجمون

 با یکساله شدن گل پونه 

با همزمان شدن اعیاد شعبانیه

ومهم تر از همه  ...

خدایا ازت متشکرم






طبقه بندی: درد دل، 

تاریخ : یکشنبه 25 خرداد 1393 | 10:32 ق.ظ | نویسنده : گل پونه | نظرات

یادش بخیر روزی که این فرشو می بافتم...







طبقه بندی: هنرهای تزئینی، 

تاریخ : یکشنبه 25 خرداد 1393 | 10:22 ق.ظ | نویسنده : گل پونه | نظرات

 

امشب تمام پنجره ها تب گرفته اند

یک آسمان ترانه از امشب گرفته اند

امشب سکوت دفتر شعرم شکستنی ست

نام تو را ستاره ی مکتب گرفته اند

آقا اجازه ! مشق شبم را قلم بزن

دفترچه ها به نام تو مطلب گرفته اند

سرخط گرفته دامن من از دعای تو

پروانه ها به عشق تو مذهب گرفته اند

آبی ترین بهانه ی لطف و طراوتی

آلاله ها به نام تو منسب گرفته اند

بر پنجه های تب زده ات گل نشانده اند

تا آسمان برای تو مشرب گرفته اند

یک جمله می نویسم از آن نبض آیه ها

سجاده ها به سوی  تو مرکب گرفته اند




طبقه بندی: شعر ومتن ادبی، 

تاریخ : سه شنبه 23 اردیبهشت 1393 | 08:15 ب.ظ | نویسنده : گل پونه | نظرات

وقتی بساط گریه مهیا نمیشود
وقتی که بغض بین گلو جا نمیشود
وقتی تمام شب به در خانه ی کریم
در میزند گدا و دری وا نمیشود
وقتی پس از معاینه ها گویدت طبیب
این قلب مرده است و مداوا نمیشود
وقتی که انتظار سحر میکشد تو را
با این شب دراز که فردا نمیشود
وقتی به دور بستر مرگ دلت همه
گویند خوب میشود اما نمیشود
وقتی که از خجالت ارباب،چشم تو
حتی گشوده بهر تماشا نمیشود
یک راه مانده بهر تو آن هم زیارت است
مشهد برو که کار تو اینجا نمیشود
دستت بزن به دامن سلطان که هر جواب
از او شنیده میشود الا نمیشود
(مهدی بقایی)

خوش به حال کسی که در صحنت
زیر باران اسیر خواهد شد...



دلم گرفته از این انتظار بی تاریخ...



بند بند دلم ترک خورده ی یک لحظه نگاه توست...





طبقه بندی: درد دل، 

تاریخ : جمعه 12 اردیبهشت 1393 | 02:16 ق.ظ | نویسنده : گل پونه | نظرات

آن شب غلامی خاطرهـ تعریف کرد. از اولین روز هایی که آمدهـ بودند شرهانی می گفت:" قرار گاهـ به ما اجازهـ ی تفحص نمی داد. می گفتند: امنیت ندارد. منافقین تو ی منطقه اند، نمی شودوقتی اصرار ما را دیدند قرار شد یک هفته موقت باشیم اگر شهید پیدا کردیم مجوز بدهند. و ما رسما وسایلمان را بیاوریم و شروع کنیم. از یک طرف خوشحال بودیم که ماندهـ ایم،از طرف دیگر وقت کم و منطقه وسیع و خطرناک،می ترسیدیم نتوانیم شهیدی پیدا کنیم.

هر روز از میدان های وسیع مین، سیم خاردار ها و تله های انفجاری می گذشتیم. اما هر روز ناامیدتر می شدیم. مین های منطقه، منافقین، عراقی ها از هیچکدام آنقدر نمی ترسیدیم که از دست خا لی بر گشتن می تر سیدیمروز آخر ماندنمان، نیمه شعبان بود آن روز رمز حرکتمان " یا مهدی (عج) " بود.

عجیب همه پریشان بودند. خورشید هم دست پاچه بود انگار.  زود تر از همیشه رفت پشت ارتفاع 175، نزدیک غروب بود و لحظه ی وداع، باید سریع از منطقه می رفتیم. بچه ها از خود بی خود بودندمی گفتند دیدید قابل نبودیم. با نام" مهدی" روز نیمه شعبان کار را شروع کردیم و حالا باید برگردیم. اشک حلقه زدهـ بود توی چشم هایشانهر کس دنبال چیزی می گشت برای یادگار و تبرک با خودش ببردیکی یک مشت خاک بر می داشت. یکی یک تکه سیم خاردار. من هم رفتم سراغ شقایق وحشی. می خواستم با ریشه درش بیاورم بگذارم توی قوطی کنسرو، وقتی شقایق را آرام جدا کردم از زمین دیدم ریشه ی شقایق روی جمجمه ی شهید سبز شدهـ . روی سجدهـ گاهش با فریاد" یا مهدی (عج) " بچه ها همه جمع شدند.

آرام آرام خاک ها را کنار می زدیم دلهرهـ داشتیم کاش هم پلاک داشته باشد هم از لشکر باشد. پلاک که پیدا شد همه سلام دادند بر محمد(ص) و آلش. پلاک را استعلام کردیم روی پا بند نبودیم شهیدمهدی منتظر القائم بود از لشکر امام حسین(ع)... 

منبع: کتاب سرزمین مقدس، موسسه ی روایت سیره شهدا،ص139(وبلاگ تاشهدا با شهدا)




طبقه بندی: خاطرات شهدا و تفحص، 

تاریخ : جمعه 5 اردیبهشت 1393 | 11:56 ق.ظ | نویسنده : گل پونه | نظرات

یه غزل بهاری...


بابای آسمان! به تنم پیرهن بکش

بر گوشه های دامن من یاسمن بکش

می خواهم این صدای غزل را عوض کنم

طرحی به روشنای گل نسترن بکش

ابریشمی کشیده به رنگ سفید، برف

تو با مداد رنگی سبزت چمن بکش

بر پلکهای بسته ی این باغ یخ زده

صبحی پر از شکوفه ی نورسته تن بکش

از نرگس نشسته لب حوض خانه ها

عطری سوا کن و به سرایم ختن بکش

سرما زده است شعر بهارم هوا پس است

تن پوش مخملین به غزلهای من بکش

من می روم به پای درختان کوچه باغ

تو کم کمک خیال مرا نارون بکش

سرما بس است حس بهارم گرفته است

تکرار بعد از این مرا زیستن بکش




طبقه بندی: شعر ومتن ادبی، 

تاریخ : یکشنبه 24 فروردین 1393 | 07:36 ب.ظ | نویسنده : گل پونه | نظرات

بهار دیگری رسیده است و امروز بیست و چند سال است که از بهار من می گذرد

کوله بارم خالی ست و دوست دارم امسال که بهارم با عاشورائیان شروع شد عاشورائی بمانم

میخواهم از امروز که شانزده روز از بهار گذشته است و روز شانزدهم بهار که روز شروع زیستن من است روز شروع عاشورائی شدن من نیز باشد

میخواهم از امروز گوشه هایی از خاطرات مردان عاشورائی را در اینجا مرور کنم تا هیچ وقت از آنها غافل نشوم 

به این امید که راهشان ادامه یابد...



 (خوبیت نداره عرف جامعه رو بشکنم و سنمو بگم خخخ )

 از همه ی دوستان خواهشمندم اگه خاطره ای از هر شهیدی دارن به ما ابلاغ کنند و در این راه سهیم باشن


اولین خاطره:

زنجیر پلاک بود اما از پلاک خبری نبود.حدود شش ماه بود توی معراج روی کفنش نوشته بودیم: "شهید گمنام"
بارها شده بود می خواستم برای تشییع به تهران بفرستمش اما دلم نمی آمد.
توی دلم یکی می گفت دست نگه دار تا زمانش برسد. "به خودم گفتم: همتی، مکانیک تفحص، وقتی دنبال یک آچار می گرده صلوات می فرسته چرا من با ذکر صلوات دنبال پلاک این شهید نگردم؟"
همین کار را کردم و دوباره سراغ پیکر رفتم ، کفنش را باز کردم توی جمجمه ی شهید یک تکه گل بود. درآوردم ، دیدم پلاک شهید است.
"اللهم صل علی محمد و آل محمد"

منبع: کتاب تفحص خاطراتی از محمد احمدیان





طبقه بندی: خاطرات شهدا و تفحص، 

تاریخ : شنبه 16 فروردین 1393 | 08:44 ب.ظ | نویسنده : گل پونه | نظرات

سالهاست چشم انتظارم و در جستجوی راهی نو در امتداد کربلا ...

سالهاست مشامم از عطر لاله ها بی نصیب است

می خواهم عروج لاله ها را ببینم 

واز همه نیستی ها رها شوم

دلم تنگ است برای هوایت 

برای بوی خاک چادر مادرم زهرا...

شلمچه بوی خاک چادر مادرم را می دهد

امروز روز موعود است 

امروز می خواهم عطری تازه استشمام کنم 

امروز با لاله ها قرار عاشقی دارم ...

دلم را برای هوایت، برای بوی خاکت، برای لاله هایت، وبرای خرمشهرت آواره میکنم

ای قرار بی قراری هایم...



سالی سرشار از شادکامی و موفقیت داشته باشید




طبقه بندی: درد دل، 

تاریخ : چهارشنبه 28 اسفند 1392 | 11:37 ق.ظ | نویسنده : گل پونه | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.

تعداد کل صفحات : 7 ::      1   2   3   4   5   6   7